۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

چنان روزی نمی آید...

کسی باید بیاید، من ولیکن خوب می‌دانم، کسی دیگر نمی‌آید.

کسی باید بپاخیزد، کسی باید بنای مستبدان را فرو ریزد، و با ضحاک بستیزد، کسی باید.. کسی باید... کسی... یک روز او شاید...
کسی اما نمی آید

و تاریخ جهان یک داستان تلخ و تکراری است.
دنیا،
 کارگاه آدم‌آزاری است.
نیکی،
پاکی و اخلاق،
بیماری است.
و روح بدسرشتی در نهاد این جهان جاری است.


 می‌دانم،
گریزی نیست،
می‌دانم ...

ولی با این همه، من در خیالاتم
 تصور می‌کنم راهی برایش هست،
 طرح دیگری هم می‌شود باشد،
و خود را می فریبم،
 روزگاری را تصور می‌کنم سرتاسرش خوبی ...
و شاید واقعیت باشد این اوهام من شاید...
ولی ناگاه می‌بینم
 بدی چون سیل می‌آید
و شیطان دست می‌ساید...
خیالاتم نمی‌پاید.

فریبِ خویش آسان نیست،
 می‌دانم.
چنان روزی نمی آید،
نمی آید،
نمی آید.