۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه

های هِی هو هو، هوا هِی ها

دلم یک آسمانِ بی‌کران و باز می‌خواهد
دلم پرواز می‌خواهد

دلم گهگاه می‌خواهد بگوید: های هِی هو هو، هوا هِی ها
بنوشد باده از می‌ها
بکوبد مشت بر من‌ها تُوها وِی‌ها

دلم گهگاه پَر پَر می‌شود
یک چیز دیگر می‌شود
حالی به حالی می‌شود، از خویش خالی می‌شود

دلم می خواهد عصیانگر شود می گوید ابله! این همه افسونگری تا کی؟
حساب و احتیاط و حیله و سوداگری تا کی؟
زمان پَر کشیدن شد. بپر آخر. خری تا کی؟

نمی دانم، نمی دانم،
تمام عمر ما طی شد به ماندن ها و در فرسایش و تکرار، کف کردن
وِ از بیم مبادا، روز بادا را تلف کردن

دلم گهگاه پُر می‌شود از غصه - حق دارد
و باید عاقبت من را به دست عدل بسپارد

...

رها کردم جهان را با دل دیوانه پیوستم
و مشتم را گشودم تا بیفتد عقل از دستم
دل دیوانه‌ام! دیوانگی کن، مست شو، ویرانه کن...،  تا آخرش هستم!