بوی نفت و خون فضای کافه را گرفته است
در میان نعرهها و خندهها و شرطبندی و قمار بر سر جنازهها
آنکه بر پلنگ تیزچنگ رحم می کند،
قهرمان صلح می شود.
باد رهگذر! برو به برههای بیدفاع روستا بگو
جز به دستهای خالی و نگاه پرفروغشان امید نیست