گویند در اخبار، از آن شیخ دغلکار، نشسته به سر منبر جادار، چنان اژدر جرار، مخش کاه، تنش کوه، دلش بود مماس سر حضار، پر از ریش، پر از خال، پر از جوش، دو دندان طلایش که به در رفته گه از نیش، گه از پشت بناگوش، از آن نحوه ترویج، خلایق همه در حیرت و تهییج، ز بوی عرقش گیج .
حضرت شیخ در آغاز بفرمود که موضوع سخنرانی امروز، به ویژه پل مشهور صراط است. پلی نازک و نادیدنی و ریز چنان یک لبه تیغ و به باریکی یک موی که از رویش اگر رد بشوی جای شما خلد برین است و سزایت همه عیش است و سرور است و در اطراف تو لبریز ز حور است و چه دانی صفت حور، چه جور است؟ همانا که دلش رام و به دستش قدح و جام و نگاهش پر از ابهام و خرامیدنش آرام و خوش اندام و گلندام و تنش مثل بلور است.
و اما، اگر آن روز بز آوردی و هنگام گذر کردن از آن پل ز کفت رفت تعادل، و یا همسفری داد تو را هل، به هر حال بیفتادی و بدبخت شدی، کار تو بسیار خراب است. به اعماق جهنم بشوی نازل و رسما دهنت صاف شود. آتش بسیار و غم غاشیه و عقرب جرار و ته چوب و سر سیخ و هزاران روش پر تنشِ وحشت و آزار.
حضرت شیخ سپس خنده زد و گفت که تنها روش رد شدن از آن پل باریک چنین است که باید دل از اموال زمینی بکنی، کم بخوری، خمس و زکاتت بدهی، باقی اموال خودت را به بزرگان و مشایخ بسپاری که سبک باشی و چالاک و در آن روز، از آن پل گذرت ساده و آسان بشود.
در این لحظه کسی از وسط جمع، از آن شیخ بپرسید که ای حضرت والا، بفرما که تو آیا خودت از آن پل مذکور گذر می کنی و اهل بهشتی و یا آنکه می افتی و به اعماق درک می روی آخر؟
شیخ نگاهی به وی انداخت و یک لحظه بخندید و سپس خشم نمود و پس از آن سرخ شد و زرد شد و آه و پفی کرد و سپس آخ و تفی کرد و سپس گفت که ای مردک نادان تو چرا شبهه پراکن شده ای؟ هیچ مگر عقل نداری و مگر مرد خدا را نشناسی؟ چه سوالی چه جوابی؟ تو مگر کافر و مرتد شده ای؟ یا که تنت خارش بسیار گرفته که به این مظهر اسلام به تردید نظر کرده ای و خائن و بد ذات شدی؟ وای بر آن کس که به من شک کند و شبهه به دل راه دهد. دفعه دیگر اگر اینگونه سوالات به ذهنت برسد خون تو بدجور مباح است و زنت نیز از آن لحظه برای تو حرام است و شود مال تو در راه خدا خرج.
حضرت شیخ سپس باد به غبغب زد و رو کرد به جمعیت وحشت زده، آنگاه بفرمود: همانا که کسی مثل من، البته در آن روز به آسانی از آن پل، به سراپرده محبوب گذر می کند و راحت و یکراست به آغوش پر از نعمت و پر لذت حوران بهشتی بشود نائل و واصل.
مردک ساده دل از پاسخ آن شیخ به وجد آمد و فریاد برآورد که: آخ جـــان! تو با این شکم چاق و تن گنده و این هیکل بدفرم و قواره، اگر راحت و ساده بتوانی که از آن پل بشوی رد، بدون شک و تردید برای من و این جمع گذر کردن از آن راه غمی نیست.
پس از این جمله، خلایق همگی شاد شدند و نفسی راحت و آرام کشیدند و به آن شیخ بگفتند که ای شیخ تو خوب است کمی فکر خودت باشی و کمتر بخوری تا که در آن روز تعادل ز کفت در نرود.
اینچنین بود که آن معرکه ی شیخ به هم خورد و جماعت همه از دام پر از خدعه و بی دانه ی آن مرد دغلکار برستند و سر زندگی خویش برفتند.
تمت مکتوب به قلم الحقیر احمد صداقت فی شهر آوریل السنه 2009
_________________________________________________________________
* داستان تذکره بالا را محمد از وبلاگ آجرپاره پیشنهاد کرد که از او سپاسگزاری می کنم.
اگر شما هم داستانی سراغ دارید که فکر می کنید جالب است به فرم تذکره الحضرات نوشته شود به نشانی koodakedaroon@gmail.com آن را ارسال کنید. با تشکر.